اولین قانون قدرت شخصی در ایران: اصل پذیرش و اقدام غیرمعمول – بدون آن نابود می‌شوی

در سرزمین غیرمعمول، یا غیرمعمول باش یا زیر پا - علی عربی
اصل پذیرش، اولین اصل قدرت شخصی است. در این ویدیو و مقاله می‌فهمی چرا پذیرفتن شرایط غیرمعمول زندگی در ایران، آغاز قدرت واقعی توست، نه تسلیم شدن در برابر سرنوشت.

شاید تا امروز فکر کرده باشی به دنیا آمدن در ایران فقط یک بدشانسی تاریخی بوده. نه انتخابی، نه دلیلی، فقط یک اتفاق تلخ که باید یک عمر با آن کنار بیایی. شاید هزاران بار از خودت پرسیده باشی چرا باید در این شرایط اقتصادی، در این فشار روزمره، زندگی کنی؛ درحالی‌که آدم‌های دیگری در جای دیگر دنیا، بدون هیچ تلاش اضافه‌ای، امنیت و رفاهی دارند که تو باید سال‌ها برایش بجنگی.

در این اپیزود از فرقه‌ی شاهان، سراغ اولین و بنیادی‌ترین اصل قدرت شخصی می‌رویم؛ اصلی که پیش از هر تصمیم، هر اقدام و هر برنامه‌ریزی برای ساختن زندگی‌ای متفاوت، باید در وجودت جا بیفتد: اصل پذیرش. نه پذیرشی منفعلانه و تسلیم‌گونه، بلکه پذیرشی که تو را از جنگیدن بی‌پایان با واقعیتی که نمی‌توانی تغییرش بدهی، رها می‌کند و انرژی‌ات را آزاد می‌کند برای ساختن طرح طلایی خودت. اگر حس می‌کنی هیچ‌چیز در زندگی‌ات، هیچ‌وقت و هیچ‌کجا برایت نرمال نبوده، این اپیزود را تا انتها ببین؛ چون قرار نیست حرف انگیزشی بشنوی، قرار است یک اصل واقعی یاد بگیری.

 

تماشا در یوتوب

 

هر انسانی که در ایران به دنیا آمده، دیر یا زود به این نقطه می‌رسد که از خودش بپرسد چرا. چرا اینجا، چرا حالا، چرا با این‌ همه محدودیت. این صحبت قرار نیست به این سؤال جواب فلسفی یا سیاسی بدهد؛ قرار است نشان دهد که پاسخ درست به این سؤال، خودش اولین اصل قدرت شخصی توست: اصل پذیرش.

پیش از آن‌که وارد جزئیات شویم، یک نکته را روشن می‌کنم: پذیرش در این‌جا به معنای رضایت یا سکوت نیست؛ یک تصمیم فعال و آگاهانه است.

 

جایگاه تو در بازی زندگی، نه بازی قدرت

در اپیزود اول از مجموعه‌ی فرقه‌ی شاهان، از بازیکنان اصلی حرف زدم؛ کسانی که مهره‌ها را از شاه تا سرباز می‌چینند و بازی را طبق قوانین قدرت پیش می‌برند. یاد گرفتی که وقتی در آن بازی بزرگ دستی نداری، باید مثل بازیکنان بی‌چهره فکر کنی و در بازی شخصی خودت، شاه شوی.

اما این‌جا صحبت از جایگاه دیگری‌ست: جایگاه تو در بازیِ زندگی.

تفاوت این است که در شطرنج قدرت، یک بازیکن پشت صحنه قوانین را چیده؛ اما در بازی زندگی، مهره‌ها را سرنوشت و زندگی در جایی قرار داده، بدون هیچ علت مشخص.

خانواده‌ای که در آن به دنیا آمدی، کشوری که در آن رشد کردی، شرایط اقتصادی‌ای که از روز اول با آن روبه‌رو شدی. این‌ها، دقیقاً مثل یک نقص عضو، همراه تو به دنیا آمدند.

سؤال اصلی این نیست که «چرا مهره‌ها به این شکل و ناعادلانه چیده شدند؟» سؤال این است: «حالا که چیده شدند، بازیکن خوبی برای همین صفحه هستی یا نه؟»

 

سرنوشت غیرمعمول در سرزمین غیرمعمول

وقتی از پایین به بالا نگاه می‌کنی، دیدت محدود است. تا یک فصل از زندگی‌ات تمام نشود، نمی‌توانی علت خیلی از اتفاق‌های به‌ظاهر بی‌ربط و به‌ظاهر تلخ را بفهمی؛ چون این اتفاق‌ها را فقط از فاصله می‌شود دید، نه از وسط ماجرا. کسی که هنوز در میانه‌ی یک بحران مالی‌ست، نمی‌تواند بفهمد آن بحران قرار است چه چیزی در او بسازد. این فهم، فقط بعد عبور از آن فصل ممکن است.

به‌ظاهر، ایران بدترین جای ممکن برای زندگی‌ست.

کاش اینجا به دنیا نیامده بودیم؛ این جمله‌ای‌ست که دست‌کم یک‌بار به خود گفته‌ایم. زندگیِ عادی برای یک آدم معمولی، اینجا کم‌کم غیرممکن می‌شود، و می‌شود هزار سال به سرنوشت لعنت فرستاد. اما علت حضور ما در این زمان و این مکان، عمیق‌تر از چیزی‌ست که در نگاه اول به نظر می‌رسد.

ما جدا از این خاک نیستیم؛ در زمانی که باید و مکانی که باید، به دنیا آمده‌ایم؛ از جنس همین سرزمینیم. و نباید به یک زندگی نرمال فکر کنیم. چرا که این‌جا هیچ‌چیز نرمال نیست. قرار هم نیست همین امروز بدانیم چرا هیچ‌چیز برای‌مان نرمال نیست. موضوع اساسی فقط این است: یا می‌پذیری که مسیرت فرق دارد و راهِ خودت را پیدا می‌کنی، یا در رویای یک زندگی نرمال، هیچ‌وقت به آرامش نمی‌رسی.

می‌توانی به هر جای دنیا که می‌خواهی مهاجرت کنی، می‌توانی هرگز به ایران برنگردی؛ اما باز هم، هر کجا باشی، نماینده‌ی همین خاک ایران هستی و باز هیچ‌چیز برایت نرمال نیست. همه‌جا غریبه‌ای، و باید بپذیری که هیچ‌چیز درباره‌ی زندگی تو، هیچ‌وقت و هیچ‌کجا، نمی‌تواند نرمال باشد. تو برای نرمال‌بودن به دنیا نیامده‌ای؛ و اگر هدف وجودی‌ات را درک نکنی، زیر فشار ایده‌آل‌های ذهنی‌ات، دور از حقیقت وجودت، نابود می‌شوی.

 

اصل پذیرش؛ اولین اصل واقعی قدرت شخصی

اولین اصل قدرت، پذیرشِ شجاعانه است. پذیرش سرنوشتت، پذیرش عادی‌نبودنت. پذیرش یعنی، اول، شناخت واقعی از خودت و شرایط؛ و بعد، پذیرفتن آن‌چه از دستت برمی‌آید و آن‌چه کنترلی رویش نداری.

چه چیزهایی را می‌شود تغییر داد و چه چیزهایی را نمی‌شود؟ چه چیزهایی ارزش وقت و انرژی‌ات را برای تغییر دارند و چه چیزهایی نه؟ چه درباره‌ی یک خانواده‌ی سمی که در آن به دنیا آمده‌ای صحبت کنیم، چه یک کشور رو به قهقرا؛ این جبر معنا دارد. اما قرار نیست همین امروز معنایش را بفهمی. امروز، وقت پذیرش و ادامه‌دادن است.

وقتی هر چیز غیرقابل‌کنترل مشخص شد، وقتی پذیرشِ آن‌چه برایش به دنیا آمده‌ای انجام شد، دیگر منطق جای احساسات منفی را می‌گیرد. و تازه اینجاست که می‌توانی خود واقعی‌ات را بشناسی؛ خودی که هدف بزرگی دارد، هدفی که قرار نیست نرمال باشد.

یک تکه‌پازل ناهماهنگی هستی که هرچه بگردی، جایی که کاملاً اندازه‌ی تو باشد در این دنیا پیدا نمی‌کنی. فقط وقتی بپذیری که متفاوت به دنیا آمده‌ای، می‌توانی در هر شرایطی، اقدامی درست و پرانرژی داشته باشی؛ چون می‌دانی سبک زندگی و مسیرت، اساساً با بقیه فرق دارد.

 

تفاوت پذیرش با تسلیم‌شدن

اینجا لازم است یک سوءتفاهم رایج را از بین ببریم، چون خیلی‌ها پذیرش را با تسلیم اشتباه می‌گیرند. تسلیم یعنی دست کشیدن از هر تلاش، خاموش‌کردن هر امیدی، نشستن و تماشاکردن. پذیرش دقیقاً نقطه‌ی مقابل آن است.

در روان‌شناسی مثبت‌گرا، پذیرش نه به‌معنای عقب‌نشینی، بلکه اولین قدم به‌سمت خودآگاهی و آزادی واقعی دانسته می‌شود؛ چون بخشی از زندگی، انتخابی است بین دو حالت: یا در یک نبرد دائمی با واقعیت باشی، با خودِ واقعی‌ات بجنگی، فقط روی جنبه‌های بد تمرکز کنی و منتظر بمانی آدم‌های اطرافت یا شرایط بیرونی تغییر کنند؛ یا واقعیت را همان‌طور که هست ببینی و انرژی‌ات را برای ساختن چیزی روی همان زمین واقعی بگذاری. حالت اول، فرسایشی و بی‌پایان است. حالت دوم، دردناک اما مولد.

فقط با پذیرشِ غیرعادی‌بودن خودت و حضورت در این سرزمین، به‌عنوان بخشی از خاک همین سرزمین، می‌توانی اصول واقعی قدرت را در زندگی‌ات پیاده کنی و غیرمعمول حرکت کنی.

این پذیرش، به تو قدرت می‌دهد؛ به تو انگیزه می‌دهد؛ چون بالأخره با خودِ واقعی‌ات مواجه می‌شوی.

 

چرا نمی‌توان همیشه علت‌ها را فهمید؟

علت‌ها را همیشه نمی‌شود فهمید، چون بیرون از ابعادی هستند که ذهن ما عادت به درک‌شان دارد؛ بیرون از زمانِ خطی‌ای که ما با آن زندگی می‌کنیم. جایی هست که علت و معلول، درهم‌تنیده و هم‌زمان با هم حرکت می‌کنند. قرار نیست همین امروز این مفاهیم را درک کنی؛ قرار نیست وارد فکرهای پیچیده شوی. فقط باید بدانی که نمی‌دانی، و اشکالی هم ندارد که ندانی.

هر زمان یک فصل از زندگی‌ات تمام شد و از فاصله نگاه کردی، می‌توانی اتصالِ یک‌سری نقطه‌ی به‌ظاهر بی‌ربط زندگی‌ات را، تا حدی، ببینی.

پس خودت را از هر فکری درباره‌ی شرایط و بدشانسی حضورت در این‌جا خلاص کن؛ چون تو جدا از این‌جا نیستی. تلاش برای درک الگوهای منفی زنجیره‌ای، فقط به گم‌شدن در احساس منفی همان الگوها می‌رسد و از پایه اشتباه است.

 

چالش‌ها نشانه‌ی عبورند، نه مجازات

هر کدام از ما، به هر شکل و به هر علتی، امروز وارد این بازی شده‌ایم. امروز باید بازیکن خوبی باشیم و برای چالش‌های همین بازی آماده باشیم؛ چالش‌هایی که از جایی فراتر از منطق شناختیِ ما، برای رشدمان، به این شیوه‌ی غیرمعمول سر راه‌مان آمده‌اند. کاری که برمی‌آید این است که شرایط را بفهمیم و بازی خود را متناسب با شرایط، به بهترین شکل ممکن بازی کنیم.

این‌همه اتفاق منفی زنجیره‌ای، در واقع خبر از یک عبور می‌دهد؛ عبوری سخت، پر از چالش، زمان‌بر، اما تحول‌ساز. اگر درست انجام شود، همین عبور، برای تو آغازِ یک زنجیره از اتفاق‌های مثبت بزرگ خواهد بود. این، تفاوت اصلی نگاه پذیرنده با نگاه قربانی‌ شده است: یکی در چالش، مجازات می‌بیند؛ دیگری در چالش، مسیر عبور.

 

زیر آوار: چرا پذیرش، اولین قدم بقاست

شرایط امروز کشور، برای خیلی‌ها دقیقاً شبیه گیر افتادن زیر آوار است. و می‌دانی وقتی زیر آوار گیر می‌کنی، چه چیز از همه مهم‌تر است؟

پذیرفتن همان لحظه، قبل از هر کار دیگری. پذیرش، جلوی حمله‌ی پنیک را می‌گیرد، نمی‌گذارد احساس خفگیِ وجودت را بگیرد، و کنترلِ تنفس و آرامشت را به خودت برمی‌گرداند. هر کسی که در موقعیت اضطراری واقعی بوده، این را می‌داند: اولین کسی که زیر آوار جان می‌دهد، کسی نیست که ضعیف‌تر بوده؛ کسی‌ست که انرژی‌اش را در همان دقایق اول، صرف جنگیدن با شرایط کرده، نه صرف نفس‌کشیدن درست.

حقیقت این است که برای هیچ‌کس اهمیت نداری؛ نه داخل، نه بیرون. انسان برای هیچ‌کس اهمیت ندارد، تا وقتی قدرت ندارد. بی‌عدالتی‌ست؟ هرچه هست، قانون همین است؛ معنای عدالت در این دنیا، با چیزی که ما یاد گرفته‌ایم فرق دارد. اهمیت‌داشتن، برابر است با قدرت‌داشتن. و قدرت، به‌دست‌آوردنی‌ست، نه دادنی.

وقتی اهمیت پیدا می‌کنی که با ذهنی رها، با پذیرش تمام موضوعات غیرمعمول زندگی‌ات و خودت، بازیِ خودت را با اصول قدرت شروع کنی. وقتی بپذیری، دیگر مقایسه‌ی شرایط خودت با دیگران، مقایسه‌ی ظاهر خودت با دیگران، و مقایسه‌ی شرایط کشورت با کشورهای دیگر، معنایی ندارد.

 

مقایسه؛ بزرگ‌ترین دشمن پذیرش

مقایسه، سم مستقیم پذیرش است؛ چون هدف از خلقت تو، با بقیه فرق دارد. مسیر زندگی تو، طرح طلایی تو، با بقیه فرق دارد؛ اختصاصی خود توست، با تو و برای توست، و قطعاً، مثل خودت و مثل شرایطت، غیرمعمول.

بدترین کاری که می‌توانی در چنین شرایطی انجام دهی، دنبال‌کردن کورکورانه‌ی مسیر دیگران است؛ مسیری که در جامعه‌ی امروز، واضح و روشن، دارد جواب نمی‌دهد. اگر خواننده باشی، اینجا نمی‌توانی به شیوه‌ی معمول، مثل یک خواننده‌ی جهانی، مسیر رشد را طی کنی؛ صدایت همین‌جا، در خانه، خفه می‌شود، مگر این‌که راه غیرمعمول خودت را پیدا کنی؛ راهی که شاید دقیقاً همان چیزی باشد که تو را در یک قالب و فرم کاملاً متفاوت، جهانی می‌کند.

اینجا، یا بزرگ می‌شوی، یا زیر پا له می‌شوی. حد وسطی وجود ندارد؛ زندگی نرمالی که دنبال هستی، همان حد وسط خیالی‌ست که در این شرایط، اصلا امکان وجود ندارد.

 

درک اصول قدرت، از دریچه‌ی درک خدا

جدا از تمام صحبت‌هایی که درباره‌ی بازیکنان اصلی پشت پرده، مهره‌های شاه و سرباز، و شطرنج‌های تودرتو در این دو اپیزود گفته شد؛ در این دنیا، بالاخره یک روز به این درک می‌رسی که در واقع فقط یک شاه وجود دارد؛ همان شاهی که کل اصول قدرت، از او گرفته می‌شود.

شاه، یعنی خدا. قدرت، یعنی خدا؛ و درک اصول قدرت، تنها راه درک خداست. خدای درونت، نیازی به آموزش ندارد؛ اصول قدرت، به‌طور ذاتی درونت وجود دارد. پس، نسخه‌ای که فرقه‌ی شاهان می‌دهد، سرراست است: با پذیرش، به‌عنوان اولین اصل قدرت، با شرایطت و با خودت روبه‌رو شو. بپذیر، تا خدای درونت را درک و احساس کنی؛ تا بتوانی مسیر غیرمعمول خودت را پیدا کنی. چون احتمالاً اگر پیدایش نکنی، دوام نمی‌آوری. با دنباله‌رو بودن، احتمالاً دوام نمی‌آوری.

پس از فکر بیش‌ از حد بیرون بیا؛ نیازی به تجزیه‌ و تحلیل‌های بی‌پایان نیست. بدون گله‌گزاری، خودت را بشناس، و مسیر اختصاصی خودت را، در هر بخش از زندگی‌ات، در همین شرایط خاص، بساز.

 

شهامت؛ پیش‌نیازی که هیچ‌کس دوستش ندارد

این حرف‌ها نه انگیزشی‌اند، نه شعار؛ و احتمالاً بخش بزرگی از مخاطبان این صحبت، نه واقعا متوجه‌اش می‌شوند، و نه قرار است با آن، چیزی در نگرش و زندگی‌شان تغییر کند. چون تغییر، کار همه نیست؛ تغییر، پیش از هر چیز، جرات لازم دارد. اقدام جسورانه، پیش از هر چیز، جرات می‌خواهد.

بالاخره قرار نیست همه مثل شاه زندگی کنند.

اما اگر دوست داری تلاشت را بکنی، این را بدان: هیچ دستورالعمل مشخص و هیچ تضمینی وجود ندارد. باید به دلت گوش دهی و جسورانه اقدام کنی. باید برای عظمت و بزرگ‌شدن اقدام کنی، برای درجه‌یک‌شدن؛ نه فقط برای رفع نیازها و ساختن یک زندگی «نرمال».

اینجا، یا بزرگ می‌شوی، یا زیر پا له می‌شوی؛ و اراده‌ی تغییر بزرگ، فقط می‌تواند از خداوند درونت شعله بگیرد.

 

چگونه اصل پذیرش را در زندگی روزمره اجرا کنی؟

پذیرش، یک ایده‌ی انتزاعی نیست؛ یک اقدام روزمره است.

چند نقطه‌ی شروع عملی:

هر چیزی را که امروز تغییرش دست تو نیست، روی کاغذ بیاور؛ دیدنش با چشم، وزنش را در ذهن سبک‌تر می‌کند.
هر بار که خودت را با یک مسیر دیگر مقایسه کردی، همان لحظه متوقف شو؛ مقایسه، انرژی‌ای را که برای ساخت مسیر خودت لازم داری، می‌دزدد.
به‌جای پرسیدنِ «چرا من؟»، از خودت بپرس: «حالا، با همین شرایط، چه اقدام درستی از دستم می‌آید؟»
وقتی حس خفگی و فشار داری، اول نفس بکش، بعد فکر کن؛ ترتیب برعکسش، همیشه به تصمیم بدتر ختم می‌شود.
تصمیمات بزرگ زندگی‌ات را بر پایه‌ی پذیرش واقعیت بچین، نه بر پایه‌ی رویای یک زندگی نرمال که هیچ‌وقت قرار نیست اتفاق بیفتد.

 

طرح طلایی خودت را بساز

اصل پذیرش، شجاعت می‌خواهد؛ شجاعت روبه‌رو شدن با سرنوشتی که انتخابش نکرده‌ای. اما همین پذیرش است که به تو قدرت و انگیزه می‌دهد، چون بالاخره با خود واقعی‌ات روبه‌رو می‌شوی.

اینجا، یا بزرگ می‌شوی، یا زیر پا له می‌شوی؛ و اراده‌ی این تغییرِ بزرگ، فقط از عمیق‌ترین لایه‌ی وجود خودت شعله می‌گیرد، نه از تقلید مسیر دیگران. بزرگ‌ترین نقطه‌ی تمایز تو چیست، و تا چه درجه‌ای به پذیرش هر آن‌چه درونت نمی‌خواهی و هست، و در دنیای بیرون نمی‌خواهی و هست، رسیده‌ای؟

طلایی باش

امتیاز دهید post

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوره‌ی جامع بازگشت به عشق

مسیری عملی و آزموده برای رسیدن به خود و رابطه

برای دوستان ارسال کن
Email
Twitter
WhatsApp
Telegram

ثبت نام دوره‌ی “جذبه‌ی وحشی زنانه”