;’اگر بارها از خودت پرسیدهای چرا با این همه تلاش و این میزان آموزش و تجربه، باز هم پول، آرامش و امنیت از زندگیات فرار میکند، شاید وقتش رسیده که پاسخ را جای دیگر جستوجو کنی: در الگوهایی که ناخودآگاه به “افکار” و “رفتار” و “احساسات” تو جهت میدهند. اینجا از تغییر الگوهای ذهنی صحبت میکنم. رکتر از همیشه.
این پاسخی بیپرده، بدون وعدهی دروغ و بدون هیچ فرمول جادویی، به پرتکرارترین پرسش زندگیست. در این صحبت، ابتدا واقعیت تلخ را میشنوی و بعد با پنج اصل قدرت آشنا میشوی؛ اصولی که تنها راه برای تغییر الگوهای ذهنی و شکستن تلههای سیستم هستند.
در این ویدیو میشنوی:
- چرا مثبتاندیشی سمی و روانشناسی زرد تو را در همان نقطهی قبلی نگه میدارند؟ چرا مواجهه با ترسها و تاریکیهای درون از هر حرف انگیزشی مهمتر است؟
- حقیقت ژن خوب، و نقش اپیژنتیک و اثرهای بیننسلی در الگوهای تکرارشوندهی زندگی چیست؟
- پنج اصل قدرت چیست؟
- سم اعتیاد به آرامشهای زودگذر
اینجا خبر از دلداری نیست. اگر آمادهای واقعیت را همانطور که هست ببینی، تا انتهای این صحبت با من باش. این آخرین صحبت من در این خصوص هست.
تماشا در یوتوب
چرا پول و آرامش از تو فرار میکند؟
امروز میخواهم یک پاسخ کامل به همهی پرسشهایت بدهم. و امروز رکتر از همیشه با تو حرف میزنم.
چرا هر کاری که میکنی و هر آموزشی که میبینی، باز هم پول و آرامش از تو فرار میکند؟ چرا امنیت از تو فرار میکند؟ فکر میکنی تقدیرت است؟ ژن خوب نداری؟ یا فقط بدشانسی؟
باید چهکار کنی؟ و چهکار نباید بکنی؟ اصلاً فکر میکنی چهکاری از تو برمیآید؟
امروز ابتدا واقعیت تلخ را در صورتت میکوبم. و بعد پنج اصل قدرت را به تو معرفی میکنم، تا شاید بتوانی از هماان ذره شانسی که برای شکستن الگوها و تلههای سیستم داری استفاده کنی.
تغییر الگوهای ذهنی از همینجا شروع میشود: از پذیرفتن اینکه ماجرا خیلی بیشتر از «انگیزهی کم» است.
چرا باید با ترسها و تاریکیهای درونت روبهرو شوی؟
بعضیها میگویند حرفهایم ترسناک است. میپرسند چرا همیشه پرانگیزه حرف نمیزنی؟ چرا فعل منفی به کار میبری؟
جواب من ساده است، و برای گفتنش باید از چیزی حرف بزنم که اسمش را گذاشتهاند روانشناسی زرد.
سم روانشناسی زرد؛ خفهکردن تاریکی
روانشناسی زرد، یا همان روانشناسی عامهپسند، معمولاً راهحلهای سریع و آسان میفروشد. بزرگترین سم آن، خفهکردن تاریکی است؛ بهزور انگیزه دادن و ساختن انتظارهای دروغین. اسم این رویکرد مثبتاندیشی سمی است، که بعضیها مثبتگرایی سمی هم میگویند.
چرا سمی است؟ چون در نهایت خودت میمانی و یک دنیا حس منفی نسبت به خودت و نالایق بودنت. حس میکنی در این جهان که همهچیز آن ایدهآل است و همهچیز قانونمند، تو نمیتوانی جایی برای خودت پیدا کنی و طبق قانون عمل کنی. و کمکم حس بیارزشی وجودت را میگیرد.
اما حقیقت این است که در این جهان هیچچیز ایدهآل نیست، و هیچ قانون مطلقی هم سر راه تو نیست.
خیلیها با انرژی منفی بالا رفتهاند!
خیلیها برخلاف قوانین مثبتگرا جلو رفتهاند! به هیچ کس گوش ندادهاند و در درون میدانستند که فرمول آنها فرق دارد. چون خودشان را شناخته بودند و فهمیده بودند که همهچیزشان با بقیه فرق میکند.
تاریکیهای درون باید ابراز شوند. حسهای منفی نباید خفه شوند. چون حتی کابوسهای شبانه، با تمام رنجی که آن لحظه دارند، خیلی مهمتر و مفیدتر از آناند که تصور میکنی. چون ذهنت در خواب فرصت پیدا میکند حسهای منفی انباشتهشده در ناخودآگاه را پردازش و هضم کند.
حرفهای انگیزشیِ صرف، که یک دقیقه حالت را خوب میکنند، مثل مصرف مواد هستند.
تو نباید با فرار حالت را خوب کنی. چون دوباره با واقعیت روبهرو میشوی، و هر بار واقعیت تلختر است.
اگر تا امروز به رویافروشها گوش دادهای و فرار کردهای، هرگز نباید هیچ برنامهی مرا با قوانین روانشناسی زرد دنبال کنی.
چون ما اینجا مواجهه داریم.
اینجا درک حقیقت مهمترین اصل است، اصلی که هر برنامهی من بر آن سوار است. و تغییر الگوهای ذهنی، بدون مواجهه با همین تاریکیها، فقط یک شعار است. امروز حرف از حقیقت ژن خوب است؛ و از جبری که حتی پیش از تولدت، از طرف سیستم، بر کل نسل تو حاکم بوده.
چه میشود کرد؟
از خواب روانشناسی زرد تا آفتاب واقعیت
چند وقت پیش به من اطلاع دادند که کسی آمده و میگوید: «ما به گرندکور روسیه زنگ زدیم، گفتند آقای عربی را نمیشناسیم و اصلاً نمایندگی ایران نداریم. اگر دارید، نشانمان بدهید.»
قرارداد نمایندگی گرندکور پروژهی ده سال پیش من است، که خیلی وقت پیش دربارهاش گفتهام. نمایندگی را برایشان فرستادم و گفتم نشانش بدهید.
تعجب کردم و گفتم، این فرد هیچ چیز از این فضا، از صحبت من و از هدفم نفهمیده.
برای همین این صحبت، رکتر از همیشه هست. برای همین به عنوان آخرین صحبتم در این خصوص، میخواهم تو را از هوا به زمین بیاورم تا بتوانی مسیر اجرایی و واقعی زندگیات را ببینی.
بیرحمانه حرف میزنم؛ حتی از نقش ژنهایت و از جبری که در لایههای زیر پوستت هست میگویم.
رو راست هستم، چون نیازی به خوشحال کردنت؛ ندارم چون نیازی به پولت ندارم. شغل من تسهیلگری روابط بینالملل است و هیچ نیازی برای جلب توجه و معرفی خود ندارم.
چرا من باید از کارها و داشتهها حرف بزنم؟
شوآف، اساتید شیاد و راز موفقیت
شوآف هزینه دارد. هر کجا شوآف و نمایش دیدی، بدان این یک مدل کسب و کار هست و آن شوآف، هزینهایست که برایش پرداخت میشود.
چون انسان
ثروتمند روابط دارد. با نمایش
ثروت، باید عدهای را ناراحت کند. چون توقعات بالا میرود. حسادت برانگیخته میشود. آن همه روابط بهم میریزد. گوشهای ممیزی برای مالیات سنگینش تیز میشود. پس اگر شوآف میکند، یعنی این یک بیزنس حساب شده برای او هست و نمایش برایش ضروری. پس هزینه را میپردازد.
اما این کار، بیزنس و کسب و کار من نیست.
من تا به امروز، تنها دو دورهی اصلی داشتهام.
دربارهی برندسازی و نفوذ، چهار سال پیش یک دورهی جامع دادم و بعد از یک دورهی کوتاه، اعلام کردم که تمام شد. اعلام کردم که تا آخر عمر دیگر هیچ محصولی در خصوص پولسازی و ثروت نخواهم داشت.
صحبت از پول در ایران
صحبت از پول، در یک جامعه و اقتصاد فروپاشیده، که مردمش برای فقر نسلبهنسل
برنامهریزی شدهاند، برای اکثریت به جایی نمیرسد. و در نهایت همان اکثریت به تو انگ کلاهبردار میزنند. در نهایت با آن اکثریت برنامهریزیشده برای شکست مواجه هستی. که بدون تعهد کافی جلو آمده و بعد از برنامهی تو، هر کاری که برای پایین کشیدنت لازم باشد، برای توجیه خودشان، پیش خودشان و بقیه، انجام میدهند.
در ویدیوی معرفی محصول انالپی ثروت گفتم: میدانم این ارائه اشتباه است و مخاطبی به سمتم میکشد که نمیخواهم. اما وظیفهای بود که انجام شد و دیگر تا ابد به پایان رسید.
استادی که کسب و کارش این است، مجبور است ادامه دهد و برای جذب مخاطب بیشتر و فروش بیشتر، زندگی و داراییاش را با اغراق به همه نشان دهد. اما من با تو رک صحبت میکنم.
فرمول جادویی موفقیت و الگوهای ذهنی
اما در هر صورت، مسئلهی زندگی تو و وضع مالی تو، حتی به آن اساتید دروغگو و شیادی که داشتهای هم ربطی ندارد.
چون به طور کل هیچ فرمول جادویی و تضمینی وجود ندارد.
و هیچ دوره و آموزشی در دنیا نیست که بتواند برای همیشه وضع مالی و زندگی تو را عوض کند. هیچ راه تعیینشدهای نیست.
چون تو در یک سری الگوی از پیش تعریفشده فکر میکنی، رفتار میکنی و احساس میکنی. و کل زندگیات خیلی بیشتر از آنچه فکر کنی، ناخودآگاه انجام میشود.
الگوهایی هست که از کودکی تا همین حالا مدام تکرار شدهاند و در هر بار تکرار، تقویت شدهاند.
این الگوها را فرهنگ شکل داده است. و فرهنگ را سیستم طراحی کرده است. بازیکنهای اصلی شطرنج طراحی کردهاند.
و فقط به تربیت خود تو مربوط نیست؛ به ژنهایت مربوط است، که از تربیت نسل تو میآید. و به همین خاطر، تغییر الگوهای ذهنی با چند جملهی انگیزشی و یک دورهی آموزشی شدنی نیست.
آرزوهای دور
چقدر یک ویلای چندمیلیوندلاری را میخواهی؟ چرا تصویر میکنی بیشتر از بقیه میخواهی؟ چه کسی نمیخواهد؟ چرا باید از بین چند میلیون انسان، برای تو باشد؟ تو که هستی؟ چه کار کردهای؟ بیشتر روزت دارد چطور میگذرد؟
تا به حال به کارهایی که در روز میکنی از دور نگاه کردهای؟ به فکرهای غالبی که داری؟ به حسهای غالبی که داری؟ به واکنشهایی که داری؟
به احتمال زیاد این خواستن تو مثل تماشای یک خواب است. این خواستنت رویاست. واقعیت نیست.
و اگر خیلی در رویا زندگی کرده باشی، آفتاب واقعیت ابتدا تو رو آتش میزند.
وقتی سیستم نخواسته بزرگ شوی؛ وقتی سیستم تمام الگوهای فکری، رفتاری و حسیات را، حتی از پیش از تولدت، تربیت کرده؛ وقتی همین حالا همانطور فکر میکنی که ۹۷ درصد مردم فکر میکنند، همان واکنشهایی را به اتفاقها داری که ۹۷ درصد مردم دارند، همان رفتارها را داری، و همان احساسهای ۹۷ درصدی را به اتفاقهای ریز و درشت زندگی داری، باید قبول کنی که بردهای.
برنامهریزی شدهای و در الگوهای از پیش تعریفشده زندگی میکنی.
این کنار، اقدامات کوچکی هم کنار اساتید شیاد داشتهای و با روانشناسی زرد، چیزهایی هم خواستهای که شاید گاهی به آنها فکر کرده باشی. و شاید بهندرت یک سری کارها برای جذبشان انجام داده باشی.
تغییر الگوهای ذهنی، قبل از هر چیز، به تماشای این الگوها نیاز دارد.
حقیقت ژن خوب
اگر میخواهی از الگوها بیرون بیایی، اول باید قبول کنی که برای بردگی در سیستم به دنیا آمدهای.
یک برنامهریزی عمیق در نسل تو بوده که هر بار تقویت شده تا به تو رسیده.
ما فرار نمیکنیم که
حال خوب داشته باشیم.
بهم ریختن ایرادی ندارد؛ باید به هم بریزی تا خودت را پیدا کنی.
اگر نه فقط زندگی خودت، که زندگی اجداد و نسلت هم آن چیزی نیست که میخواهی و هیچوقت نبوده، میشود گفت تو ژن خوب نداری.
اصل اول قدرت: پذیرش واقعیت و شرایط
اول باید آنچه هستی و شرایطی که در آن به دنیا آمدهای را بپذیری، چون پذیرش واقعیت و شرایط، اولین اصل قدرت است.
ژن خوب نداری، چون سیستم نخواسته داشته باشی.
این جمله تلخ است؛ اما تغییر الگوهای ذهنی بدون پذیرشش هیچوقت شروع نمیشود.
اولین اصل قدرت در اپیزود قبل بررسی شد. پیش از رسیدن به بقیه، باید ببینی آنچه تو را ساخته از کجا آمده.
تغییر بیان ژنهایت ممکن است؛ ولی نه آنطور که روانشناسی زرد میگوید. تغییر دیانای با فکر مثبت ممکن نیست.
چون آنچه امروز تو را ساخته، حاصل تعامل ژنها با محیط، تجربهها و اثرهای بیننسلی است. اپیژنتیک، به زبان ساده، یعنی تغییراتی که بدون دستخوردن به توالی دیانای، میزان فعالیت ژنها را تحت تاثیر محیط و تجربه تغییر میدهند.
و مسئله این است که وقتی میخواهی الگوها را تغییر بدهی، فقط با گذشتهی خودت طرف نیستی.
الگوهای تکرارشوندهی زندگیات ریشه در نسلهای پیشین تو دارند؛ که نه فقط از تربیت و محیط، که از مسیر وراثت و سازوکارهای اپیژنتیک رسیدهاند.
و تو با یک الگوی زیستی به دنیا آمدهای که شکلگرفتنش پیش از تولد شروع شده است.
آنچه درونت با آن میجنگی، پیش از تولدت شروع شده. برای همین تغییر الگوهای ذهنی کار یک شب و یک شعار نیست.
تنها راه فرار؛ اصل دوم قدرت و شرط اول تغییر الگوهای ذهنی
برای تغییر بیان ژنهایت، و دوباره تعریفکردن الگوهایی که دائم به افکار و احساسات و رفتارت جهت میدهند، اول از همه به نظم نیاز داری.
چرا؟ چون این سیستم خیلی منظم و ساختاریافته، تو و نسل تو را برنامهریزی کرده و هنوز هم با نظم به افکار و رفتارت جهت میدهد.
کل آشوبی که آن بیرون میبینی، در جامعه، سیاست، این فرهنگ چلتکه، همه با نظم طراحی شده است. همه چیز بیش از تصورت منظم است.
چون نظم، دومین اصل قدرت است.
برای اینکه بفهمی چقدر باید منظم و حسابشده برنامهریزی و رفتار کنی، باید الگوهایی را که در آنها گیر افتادهای، مثل یک زندان بزرگ امنیتی تصور کنی. و تو میخواهی از این زندان فرار کنی.
برنامهریزی برای فرار از این زندان، اول از همه نیاز به نظم شدید در تک تک رفتارها و برنامههای هر روزت دارد. صبر و شهامت بعد آن میآید.
اگر دائم به همه چیز آگاه نباشی، و تمام رفتارها، افکار و احساسات خودت را زیر نظر نگیری، نمیتوانی خودت را بشناسی. نمیتوانی بالا و پایین هویتت را شناسایی کنی. کارهایی را که باید انجام شود و تغییراتی را که میتواند انجام شود شناسایی کنی، و هر چیز اضافی را از زندگیات حذف کنی، تا بالاخره یک روز بتوانی از این زندان امنیتی فرار کنی.
یک نظم خیلی شدید باید بر زندگیات و برنامههایت و هر کاری که انجام میدهی و میدانی باید انجام بدهی حاکم شود. تغییر الگوهای ذهنی بدون آن، روی کاغذ میماند.
و برای آن، خودآگاهی باید به کل لحظههای زندگیات بیاید. باید به تمام فکرهایت بیاید.
اصل سوم قدرت: فراشناخت
نیاز به مهارتی داری به نام Metacognition یا فراشناخت. فراشناخت توانایی مشاهدهی درونیات ذهنت از دور، در هر لحظهی زندگیست. فکر کردن دربارهی فکری هست که در سر داری. آگاهی از فرایندهای ذهنی خود و نظارت بر آنها؛ به بیان ساده، فکر کردن دربارهی فکر.
بدون این
مهارت، تا ابد در زندان الگوهایی که سیستم برایت طراحی کرده، گیر افتادهای.
توانایی تماشای
ذهن خودت، سومین اصل قدرت است و هیچ فرد قدرتمندی در دنیا بدون این مهارت وجود ندارد.
یک مکمل، نه ورد جادویی
من برنامهی کوتاه «انالپی ثروت» را دو سال پیش به عنوان یک کمک، یک مکمل ذهنی، و تکنیکهایی که برای تغییر الگوهای ذهنی همیشه باید به کار بست، ارائه کردم. نه به عنوان هیچ روش تضمینی یا یک ورد جادویی.
چون این زندان خیلی پیچیدهتر از تصور است، و زندان هر انسانی با بقیه تفاوت دارد.
میتوان به همه ابزار داد، میشود کمک رساند، اما نمیتوان نقشهی فرار دقیقاً یکسان دست همه داد. نمیشود گامبهگام همه را به یک شکل هدایت کرد.
اعتیاد به آرامش؛ چگونه فرار تو را مصرفکنندهی سیستم میکند؟
بله، برای آرامش به اطمینان نیاز داری. اما هر آرامشی، آرامش واقعی نیست. آرامش واقعی بدون گذر از ناآرامیها و چالشها غیرممکن است.
یک نوع آرامش هست که با هر مادهی افیونی به آن میرسی. اما این آرامش چه دارد؟ پایان دارد. انقضا دارد. تمام میشود و باید دوباره مصرف کنی.
تماشای افراطی فیلم و سریال، شام و غذای بیرون خوردن افراطی، خرید و خرجکردن افراطی، اینستاگرام افراطی،
خودارضایی، مهمانیهای افراطی؛ تمام اینها انقضا دارند.
فرار زندگی را کوچک میکند، و تو را ترسو و دور از دنیای واقعی نگه میدارد. فرار معتادت میکند.
آرامشی که پایان دارد، بالاخره تمام میشود و بالاخره به دنیای واقعی برمیگردی؛ به واقعیت روزمرهی زندگیات. در علوم اعصاب به آن حالت شبکهی پیشفرض مغز میگویند؛ شبکهای که وقتی درگیر کار خاصی نیستی فعال میشود و ذهن را به پرسهزدن در خود و خاطرهها میبرد.
تو هر بار، ضعیفتر به این واقعیت برمیگردی و هر بار تلخی آن شدیدتر است.
پس نشخوار فکریات را شدیدتر میکنی. و هر بار به دز قویتری از فرار نیاز داری. چه مواد مخدر، چه خودارضایی، چه اسکرول در شبکههای اجتماعی.
و آرامآرام میشوی مصرفکنندهی دائمی. مصرفکنندهی همان چیزی که بازیکنهای شطرنج میخواهند. مصرفکنندهی خوراکی که تو را برده نگه میدارد.
میشوی مصرفکنندهی خوراک مغزیِ سیستم. و دور از هر اصل قدرت.
آرامش واقعی حاصل انفعال نیست.
رسیدن به آرامش واقعی، بدون پا گذاشتن به منطقهی ناآرام زندگی غیرممکن است. و این، چهارمین اصل قدرت است.
میتوانی کمک بگیری، اما هیچ زمان یک راه مطمئن و تضمینی پیدا نمیکنی. باز چون راه تو با همه فرق دارد؛ راه تغییر الگوهای ذهنی تو متفاوت است.
شهامت حذف بیرحمانه
برای بیرون آمدن از زندانی که اجدادت از نسلهای پیش از تو ساختش را شروع کردهاند و طرح نهاییاش از لحظهی تولدت شکل گرفته، و تا به امروز پر از نگهبان و دیوار شده، باید بتوانی الگوهایت را از دور ببینی، باید یاد بگیری در سرت زندگی نکنی، و باید «هر چه داری را وسط بگذاری» و «هر چیز غیرضروری را از زندگیات حذف کنی». چون توانایی حذف بیرحمانه، پنجمین اصل قدرت است.
بنجامین دزریلی، سیاستمدار و نخستوزیر بریتانیا در قرن نوزدهم، میگوید: هیچ نیرویی در دنیا قدرت ایستادگی در برابر ارادهی کسی را که کل هستیاش را در گروی هدفش میگذارد ندارد.
اگر در خلوت خودت پیش از هر کاری، با اما و اگر بیش از اندازه فکر میکنی و بیش از اندازه جوانب احتیاط و خطرها را میسنجی، و تمام وقت دنبال مسیر ایمن و تضمینی هستی، بدان که تا ابد در زندانی. چون دقیقاً به شکلی فکر و رفتار و احساس میکنی که سیستم خواسته.
بدون نظم و دیسیپلین، جرات وسط گذاشتن همه چیز را نداری. چون شهامت حذف نداشتهای. چون در یک ذهن و زندگی شلوغ و بهم ریخته، هیچ هدف روشن و هیچ برنامهی واضحی نیست. و وقتی واضح نیست، یعنی همزمان به چیزهای زیاد فکر میکنی؛ چیزهای زیاد در نظر داری؛ قدرت حذف نداری؛ و وقتی هنوز چیزهایی خارج از هدفت در ذهنت داری، دیگر مرددی، و نه دل و جرات داری، نه انگیزه.
عمر میگذرد و روزبهروز الگوها بیشتر تقویت میشوند. زندان امنیتی قویتر میشود و فرار سختتر. تغییر الگوهای ذهنی هر روز سختتر میشود.
زندان زنان و زن وحشی
هرچند این زندان برای همه است، اما برای زن در این جامعه، در یک سطح و لول کاملاً متفاوت است.
جامعهی مردسالار، از ابتدای تاریخ چند هزار سال است که در تمام جوامع و فرهنگهای کل زمین، هویت زن را به شکلی که برایش لازم بوده و دوست داشته، تراشیده است. و امروز زن آنقدر از خودش و انرژی زنانه دور شده که آرزو دارد مرد باشد.
زندانی که برای زن در این جامعه ساخته شده، دیگر به قدری عمیق و درونی است که زندانبان لازم ندارد، چون زندانبانش خود زن و جامعهی زنانه است.
بزرگترین دشمن زن، خودش شده است.
و نکته این است که، بدون درک هویت واقعی و متفاوت خودش، دور از هر استاندارد مردسالار و هر انتظاری که جامعه و خودش از خودش دارد، هیچ روانشناسی سنتی برای زن کارایی ندارد. در مشکلات بیپایان روانی میماند.
همیشه میداند مشکل دارد، و هر بار که میبیند هر کار میکند باز جواب نمیدهد، باز خودش را مقصر میبیند و هر روز دورتر میشود.
و باز نکته این است که بدون پذیرش تاریکیها، و ابراز آن هویت واقعی و متفاوتی که هر زنی روی زمین دارد، هیچ آرامشی وجود ندارد. هیچ موفقیت و لذت واقعی نیست. و هیچ امنیتی نیست.
بدون زن وحشی، کاریزمای واقعی در کار نیست
بدون آن روح غریزی و خامی که دکتر کلاریسا پینکولا استس، روانکاو یونگی و نویسندهی کتاب «زنانی که با گرگها میدوند»، از آن با نام «زن وحشی» یاد میکند، هیچ کاریزما و جاذبهی واقعی و پایداری وجود ندارد. چون کاریزما از اصالت میآید، نه از جعلی بودن. و بدون کاریزمای واقعی، همیشه یک جای مسیرِ دونفره، رها میشود.
چطور میتوانی از الگوهای تکرارشوندهی ذهنت و زنجیر استانداردها و هنجارها فرار کنی و خود خودت بشوی، وقتی حتی نمیتوانی روح وحشی خودت را از دور ببینی؟
اگر خود واقعی و هویت خام و وحشیات را پیدا نکنی، مسیر غیرمعمول خودت را هم نمیتوانی پیدا کنی. یک دنبالهرو میشوی و تا ابد، قربانی.
جذبهی وحشی زنانه؛ بازیافتن هویت واقعی، کاریزما و آرامش
مهمترین هدف جذبهی وحشی زنانه این است که هر زن بتواند خارج از ساختار تعریف شده، هویت واقعی و متفاوت خودش را پیدا کند؛ تا به کاریزما، امنیت و آرامش واقعی برسد. بدون هیچ جبری که از هنجارها و فرهنگ و توصیههای موفقیت و روانشناسی سنتی آمده باشد.
برای زن، تغییر الگوهای ذهنی از همینجا شروع میشود: از دیدن زندانی که دیگر زندانبان بیرونی لازم ندارد.
جذبهی وحشی زنانه، سومین ارائهی مهم من است. اولین دورهی تصویری، و جامعترین و منسجمترین ارائهام. طرح این دوره از سال ۱۳۹۹ شروع شده و صد بار بالا و پایین شده. اما هرگز نمیگویم این دوره تنها راه رسیدن به اصالت وحشی و غریزی خودت است.
میگویم قویترین «کمک»ی است که من میتوانم داشته باشم.
طلایی باش
پرسشهای پرتکرار دربارهی تغییر الگوهای ذهنی
تغییر الگوهای ذهنی از کجا شروع میشود؟
از پذیرش واقعیت و شرایط؛ یعنی اولین اصل قدرت. بعد از آن نظم شدید در تکتک رفتارها و برنامههای هر روز میآید و بعد مهارت فراشناخت، یعنی تماشای ذهن خودت در هر لحظه. بدون این سه، تغییر الگوهای ذهنی در حد حرف میماند.
آیا با فکر مثبت میشود ژنها را تغییر داد؟
نه. تغییر دیانای با فکر مثبت ممکن نیست. آنچه ممکن است، تغییر بیان ژنهاست؛ آن هم نه با شعار، بلکه با دوباره تعریفکردن الگوهایی که دائم به فکر و احساس و رفتارت جهت میدهند. و این کار، یعنی همان تغییر الگوهای ذهنی، اول از همه به نظم نیاز دارد.
مثبتاندیشی سمی چیست؟
مثبتاندیشی سمی، که بعضیها مثبتگرایی سمی هم مینامندش، یعنی بهزور انگیزه دادن، ساختن انتظارهای دروغین و خفهکردن تاریکی درون. نتیجهاش این است که در نهایت خودت میمانی و یک دنیا حس منفی نسبت به خودت و نالایق بودنت. راه، ابراز حسهای منفی است نه سرکوبشان؛ تغییر الگوهای ذهنی بدون مواجهه با آنها ممکن نیست.
روانشناسی زرد چیست؟
روانشناسی زرد، یا روانشناسی عامهپسند، رویکردی است که راهحلهای سریع و آسان میفروشد. از نگاه من بزرگترین سم آن، خفهکردن تاریکی و ساختن تصویری ایدهآل و قانونمند از جهان است؛ تصویری که در واقعیت وجود ندارد.
فراشناخت چیست و چرا سومین اصل قدرت است؟
فراشناخت یا Metacognition، یعنی توانایی مشاهدهی درونیات ذهن از دور و در هر لحظه؛ فکر کردن دربارهی فکری که در سر داری. به باور من هیچ انسان قدرتمندی بدون این مهارت وجود ندارد، چون بدون آن در زندان الگوهای سیستم گیر میمانی. این مهارت ابزار اصلی تغییر الگوهای ذهنی است.
چرا بعد از هر دورهی آموزشی، وضع مالی تغییر نمیکند؟
چون هیچ فرمول جادویی و تضمینی وجود ندارد و هیچ دورهای نمیتواند برای همیشه وضع مالی و زندگی تو را عوض کند. تو در الگوهای از پیش تعریف شده فکر و رفتار و احساس میکنی و بخش بزرگی از زندگیات ناخودآگاه انجام میشود. دوره و آموزش میتواند کمک یا مکمل باشد، اما نقشهی فرار هر کس با بقیه فرق دارد و تغییر الگوهای ذهنی راه تعیینشدهای ندارد.
آرامش واقعی چطور به دست میآید؟
آرامش واقعی حاصل انفعال نیست و بدون پا گذاشتن به منطقهی ناآرام زندگی ممکن نیست. تماشای فیلم و سریال هر راه فرار افراطی، فقط آرامشی با تاریخ انقضا میدهند و تو را مصرفکنندهی همیشگی میکنند. این پا گذاشتن به منطقهی ناآرام هم بخشی از تغییر الگوهای ذهنی است.
نظم و انضباط شخصی چه نقشی دارد؟
نظم دومین اصل قدرت است. آن سیستمی که تو و نسلت را برنامهریزی کرده، با نظم کار میکند؛ پس برای تغییر الگوهای ذهنی هم باید با نظمی شدید جلو بروی. بدون نظم و دیسیپلین شخصی، هیچچیز جواب نمیدهد.